رها چون باد

کجای این شبم که می کشد هوای گریه ام به ناکجا ؟! ...

زن و تنهائی !

همراه با تنهائیش , خسته از یک پیاده روی طولانی , از پله های کافه بالا می رن ... پشت همون میز همیشگی می شینن , اولین کار زن اینه که پاکت سیگارش رو دربیاره و ببینه چیزی براش مونده یا نه ؟!!! یه 5 نخی هست , برای امروز کافیه , اگرچه می تونه همراه با تنهائیش بیشتر از این 5 تا رو هم بکشه ... ولی خسته ست و نمی خواد دوباره اون پله ها رو بره پائین و یک پاکت سیگار جدید بگیره ! اولیش رو آتیش می زنه , تنهائیش آروم نشسته و داره به زن نگاه می کنه , زن امروز خسته تر از اونیه که فکرش رو به جاهای دور بفرسته !!! یه چائی نبات برای خودش و تنهائیش سفارش می ده ... اون طرف تر خولیو داره می خونه , زن به دود سیگار خیره می شه و به آهنگ گوش می ده ! اون و تنهائیش دیگه دارن زوج خوبی می شن واسه هم , مدتها بود که زن ازش دوری می کرد , سعی داشت جاشو پر کنه , با یه موجودی که بشه لمسش کرد , حسش کرد , بوش کرد و بودنش رو فهمید و درک کرد ... اما نشد ! به همین خاطر الان زن مونده و تنهائیش و یه میز گرد و یه پاکت سیگار که دودش تو فضا می رقصه و هم نوا با آهنگ خولیو والسی بینظیر رو اجرا می کنه ! زن سعی می کنه فکرش رو متمرکز کنه روی آینده , از دیروز فقط خاطرات خوشش رو می خواد به یاد داشته باشه , امروزش رو دوست نداره , پس ناگزیر از اینه که فقط به آینده فکر کنه ... اون باید بتونه یه خونه ی کوچیک واسه خودش پیدا کنه و بخره , می دونه یه گوشه از اون خونه می شه جای سه پایه ی نقاشیش و باز شروع به کشیدن می کنه , خوب می دونه اون خونه رو چجوری می خواد تزئین کنه , یه کاناپه تو سالن کوچیکی که با آباژورهای زیبائی نورانی می شه ... یه آشپزخونه ی مجهز , زن عاشق آشپزیه , یه اتاق خواب دنج که یه طرفش یه قفسه پر با کتاب داره و طرف دیگه ش آرشیو فیلماشو می زاره !خاکستر سیگار می ریزه رو دستش و زن از خلسه ای که توش فرو رفته میاد بیرون !

دختر و پسر جوونی اون نزدیکی نشستن , دستای پسر تو دستای دختره و داره نوازشش می کنه !!! زن با نگاهی گذرا از اونها یه سیگار دیگه آتیش می زنه و دستای تنهائیش رو محکم به دست می گیره و سعی می کنه اونا رو که از سرما یخ زدن گرم کنه ! اما کافه که گرمه ! ... این سرما چیه که تو تمام زوایای جان این زن و تنهائیش رسوخ کرده و نمی زاره حتی یه لحظه گرم باشن؟!!!

جرعه ای از چائیش رو می نوشه , دستهای تنهائیش رو رها می کنه و سیگاری دیگه رو روشن می کنه , دود سیگار دوباره همنوا با آهنگ به رقص درمیاد و افکار زن دوباره به پرواز در میاد , سوزشی ناگهانی در قلبش حس می کنه , خاطره ای زنده شده , خاطره ی یه روز برفی , هرم نفسهایی که به صورت زن می خوره , دستهایی که دستانش رو لمس می کنن , داغی لبهایی که تمام یخ بدنش رو آب می کنن ... زن آه می کشه , چشمهاشو می بنده و سعی می کنه نفسهای تندش رو آروم کنه و اینبار دستان تنهائیش پیش می یان و دستان زن رو می گیرن ! حالا زن دوباره سردشه , اون خاطره رو مثل خاکستر سیگارش به باد می سپاره و به چشمان تنهائیش زل می زنه و با خودش تکرار می کنه : بله می دونم اینجا فقط من هستم و تو ... ! و این نفسها , این آه بلند , این بالا و پایین رفتن های قفسه ی سینه , بزار گاهی باشن , بزار گاهی مرور کنیم با هم زن بودن رو !

  
نویسنده : سهیلا ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد